بغض ...
دیگر نیامدنت دردی ندارد
...
نیا!
سپیده خسروی
دیگر نیامدنت دردی ندارد
...
نیا!
سپیده خسروی
و تو در برابر این بی عدالتی
محکوم به سکوتی .
آه
چه رنج ِ عظیمی در این سکوت نهفته ...
به نسیمی همه راه به هم می ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
آه یک روز همین آه تو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد
فاضل نظری
خسته از بی خبری
اما ...
خُردک امیدی ، شوق ِ وصلت را گرم می دارد در دلم.
ندایی گنگ و مبهم گویدم کاید نگارت
این همه شور و پریشانی تورا چیست؟ غم مخور، آید بهارت
در دلم آشوبیست !
چه شد آیا او را ؟
نکند دلزده از من شده و با دگری ... وای ... وای بر من
من که جز مهر و وفا در حق ِ او هیچ نکردم
چه شد اورا که مرا بی خبر از خود به بیابانی، چنین خسته و دلمرده رها کرد ؟
۰۰:۴۵ - ۱/۹/۸۸
بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخههای شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس
رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست نرم
نرمک میرسد اینک بهار خوش بحال روزگار ...
فریدون مشیری
گرچه بار سفرت بستی و رفتی تو ز ِ شهرم
اما !
یاد ِ تو مانده در این دخمه ی غمگین ِ سیاه
قطره های اشک چه بی امان می بارند ، بر سر ِ خاطره ها ...